۳۸

۳۸
قدم پیش مزار کسی می‌گذارم
که میشناستم
میشناسمش.
ببخش اگر بوی سیگارم را دوست نداری
اما او دوست دارد
روشن می کنم و اشک
زودتر از پُک به لب هایم میرسد.
زانو میزنم و هوار که:
سی و سه سال لجن بودم
ولی با او خودم را داشته ام
مثل گُل مرداب
داشته ام خودم را با او،
بلند شو ای از دست رفته
از دست رفته است
از دست رفته ام
از دست رفته ای.

تو یک اسم نیستی
یک سنگ نیستی
یک تصادف نیستی
خواهری هستی
که هیچگاه نداشته ام
کوهی هستی
که برایش می نالم
چگونه تو را برای تو بگویم
وقتی عاجزم
از خوابیدن به جایت.

قرار می‌گذاریم با هم
که مرا به تو بگوید
چرا که میشود روزها خوابید
شب ها بیدار بود
اما نمیشود بدون او
زنده ماند
زنده بود.
بگوید آفتاب اگر نباشد
مهم نیست
مگر در نروژ
محله ای نیست که شش ماه
آفتابش در تاریکیست،
برف اگر نباشدمهم نیست
مگر در صحرای آفریقا
که هر چهل سال برف می‌بارد
چیز بدی رخ داده،
باران اگر نباشدمهم نیست
مگر روی اقیانوسها
که باران نمیبارد
خشکسالی میشود،
ماه اگر نباشدمهم نیست
مگر شب هایی که خسوف میشود
کسی دلش میگیرد،
اما اما اما
تو که آفتاب اویی
اگر نتابی اش
برف شی و اگر نیایی اش
باران شی و اگر نباری اش
ماه شی و اگر نباشی اش
دلش میشود
گرفته ترین گرفتارِ تنهای زمین
روحش میشود
خشک ترین مجسمه ی وسط دریا
قلبش میشود
بیابانی پر از عقرب و رطیل و مار
که نیش
نیش،نیش میخورد از خودش
و زمین و زمانش میشود
یک کوچه ی بن بست
یک ویرانه
که سر قبر خودش فاتحه میخواند
اشک میریزد
و خودش را دفن میکند
نبش قبر میکند
تا بیایی اش
بیایی اس
و تلقینش دهی که:

آمدم،تابیدم،باریدم،
دستت را بمن بده
تا زندگی کردن را به تو بیاموزم
با من
با من.


#جوادرمضان
بیست و سه بهمن ۹۶

برای بامدادِ دوباره ام.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.