۴۶

۴۶
بپذیر این پناهنده را
از میان ِ انبوه ِ مرزها
در حصار ِ آغوشت.
در خیالم راه برو؛
دوستت دارم هام
دیوانه شده اند.



ماهَم که تو باشی
می شوم عالیجناب شب
که روز را نمی گذارد بیاید.
منکه یکبار عاشقت نشده ام
هربار عاشقترت شده
و ادامه ات می دهم.

تو قوی ترین ارتش دنیایی
که عشق را آفریده ای
جوری که جهان آفریده شده.

شعبده بلد نیستم
اما با یک لبخند تو،
شعبده بلد نیستم
اما در دستان تو
به هر شکلی که در بیاوری ام
دوستت دارم از من می‌چکد
و دستانت بوی عشق میگیرند،
اینگونه بودن من
مُختَصّ ِ توست؛

خردادی ترین مرداد.

من آخرین بازمانده ی زمینم
در سیاره ی عشقت
و تو
تکراریترین تکراریترین تکرار ترین
امپراطوریئی که هیچگاه
تکراری نمیشود
تکرار نمیشود.

من در باز ترین جهان
یگان ویژه
باتوم و شوکِر و لوله سبز
با چشم بند و زیر شکنجه و
حبس ابد
تو را می خواهم
هیچ کدام شان
به اندازه ی تفنگ چشم هایت
قلبم را به رگبار نمی بندند
حواس ِ صدگانه ی من.


بپذیر این پناهنده را
در خیالم راه برو
اما کفش پاشنه بلند نپوش!

من برای بوسیدن پیشانی ات
چارقد خَم می شوم.


#جوادرمضان
یک اسفند ۹۶

برای بامدادِ دوباره ام.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.