۴۹

۴۹
در شهر،باران می بارد و
از ملکه ،باران خون.
شب همیشه وحشتناک است
اما این شب
شبیست نابسامانتر از وحشتناکی.
پرنسس،پرنسس مان
یادت هست گفتم به خودت افتخار کن
از شکم تنها ملکه ی جهان می آیی؟
می دانم درد رفتن را
ولی اینگونه رفتنت را هم افتخار کن
که باز از شکم ملکه ام،ملکه ات می روی.
تو خون گریه می کنی
ملکه؛درد و درد و درد
و من سیگار پشت سیگار
با درد ملکه ام.
درد می کشم
دردی شبیه نبودن کنار ملکه ام
دردی شبیه ریخته شدن خاک جهان
بر سرم.
داری می روی،برو
بودنت عذاب ست برای یک زندگی
و نبود نت عذابیست بدتر
به جان ملکه ام،
ملکه ات.
آه که هیچکس باران خون را نمی فهمد
درد نتوانستن
و عدم حضور را نمی فهمد.
تو می فهمی پرنسس مان
تو داری می روی،برو
ملکه ی مان میگفت از تو خداحافظی نکردم
نمی کنم
منکه گفته بودم قبلن
روزی هر پنج نفرمان باز دور هم
جمع می شویم
آنروز را میبینم و فقط میگویم
فعلن برو فعلن
حتی خداحافظی هم نمی کنم
چون تو دوباره خواهی آمد
در خانه ای که
دو ولیعهد دارد
یک پرنسس
یک ملکه ی بالفطره
و پادشاهی که قلمرو اش
تنها ملکه اش هست و ملکه اش.

میدانی وقت رفتنت را کِی تعیین کردیم؟
هفت و نیم غروب
چرا که اولین بار که مادرت ملکه را دیدم
هفت و نیم غروب بود.
تو فقط برو برو
تو که از عشق واقعی چیزی نمی دانی
که بخاطر ملکه ام
از خودم هم می گذرم
اما از این عشق و دوست داشتن
هرگز دست نمی کشم.

روزیکه قرار شد بروی
باران آمد
و روز بعدش هم
این یعنی زندگی درد دارد.
هیچوقت یادت نرود
چقدر دوستت داشتیم
و عاشقانه کِیف می کردیم
از آمدنت
اما حتی اگر یادت رفت
به این فکر کن
که برای بودنت چه کشیدیم
و برای نبودنت چه ها.


#جوادرمضان
چهارم اسفند ۹۶

برای بامدادِ دوباره ام.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.